به من نگاه کن
ببین چگونه بی احساس در جاده های خیالم قدم میزنم
من مرده ام،شاید...
آهسته گام بر میدارم
در دنیایی تاریک و یخ زده...
قلب من یخ زده است
در راهروهای تاریک خیالم
و در دنیای سرد سکوتم
و در بغض هایی که آزارم می دهند...
من یخ زده ام
با اشک های سردی 
که بر گونه هایم می لغزند...
kiyana


تاریخ : جمعه 17 آذر 1396 | 11:48 ق.ظ | نویسنده : kiyana | نظرات
گاهی 
شاید در غروبی غم انگیر 
یا در پاییزی دل انگیز 
شاید هم در لابه لای خاطراتم
 یا در بارانی شبانه 
یاد تو می افتم 
شاید هم یادت در من می افتد 
نمیدانم 
راستش را بخواهی گاهی حسرتی به دلم می افتد
 ♪تنهایی قبل از تو با تنهایی بعد از بودنت زمین تا آسمان فرق میکند♪
 کاش هایی تا گلویم می آیند و میروند
 ولی بزرگترینش اینست که کاش منطق داشتی و کاش احساس داشتم 
 Anahid



تاریخ : جمعه 14 مهر 1396 | 04:53 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
معجونی از حس های گنگم
 در چشمانم برقی از نفرت
بر لبانم خنده ای مبهم
در دلم ترسی وحشی
و اما در گلویم....
در گلویم خاری تیز
شاید هم تیغی برنده
نمیدانم چیست ولی دردناک است
آب گلویم به سختی میرود پایین
و نفسهایم...
وای نفسهایم
 گرفته است
 هوا دردناک است
حتی آب خوردن هم دردناک است
تا حالا شده یه تیغ ماهی تو گلوت گیر کنه؟
دیدی هرچی میخوری تا شاید راه گلوت باز بشه نمیشه و آخرش به سرفه میوفتی؟
منم به سرفه افتادم
سرفه هام اینقدر زیاد شدن که به حالت تهوع افتادم
 تمام اون حسی که بهت داشتم رو بالا آوردم حالا دیگه اون تیغ تو گلوم نیست
ولی....
ولی جای زخمش بعضی وقتا میسوزه
anahid




تاریخ : شنبه 17 تیر 1396 | 05:21 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
زندگی...
گاهی مثل یه میدان جنگه
گاهی مثل یه جنگل سرسبز
گاهی مثل یه بازی شطرنج
وگاهی...
بگذریم...
گاهی دو سر برده
و
گاهی برد و گاهی باخت.
اما زندگی...
شاید...
برای بعضی از ما مثل بازی قماره...
شاید بعضیامون انقدر قمار بازای بدی باشیم که همش ببازیم...
انقدر بد که لقب ما رو بزارن قمار بازای بدشانس...
زندگی واسه ما دو سرش باخته.
و ما هم قمار بازای بدشانس زندگی هستیم...
بگذریم...
ما در قمار خانه ی زندگی همه چیز را باخته ایم...
بیا یک دور دیگر هم بازی کنیم...
kiyana


تاریخ : چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 | 12:07 ب.ظ | نویسنده : kiyana | نظرات
یه معادله ی چند مجهولیم
از هر سو که قدم مینهم بن بست است
معلم ریاضیم کو؟
شرمنده ام که برای یک« دو دوتا چهارتا» سالها اذیتت کردم
معلم جان
 حال که به روزهای معلم نزدیک میشویم دلم میگیرد
کاش هنوز هم بیایی و حضور غیابمان کنی
کاش باز هم سرمان داد بزنی
معلم من
 بیا و معادله ی چند مجهولیه ذهن و قلبم را با فرمول هایت باز کن
و
بگو ریاضی شیرین است
بیا و این بار قول میدهم مشتق و انتگرالت را یاد بگیرم
anahid


تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
روزها که سرم شلوغ است 
مجالی نیست برای دلتنگی 
اما
 امان از شب ها
 سخت است کنارت بودن و مال تو نبودن
 روزها مرا میبینی 
میخندی و با صدایت مجنونم میکنی 
اما شب ها 
مخدر صدایت خمارم
 و شراب خنده هایت مستم میکند
 کاش خوب نبودی کاش.... 
چقدر لبخند دلگرم کننده ات وقتی چانه ام از بغض میلرزید به دلم نشست 
تو قهرمان کدام افسانه ای؟
 پناهگاه تنهایی هایم باش و مرا ببین
anahid


تاریخ : دوشنبه 28 فروردین 1396 | 09:00 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
چشمانت را به من بدوز
میخواهم در دریای سرد چشمانت شنا کنم
غرق شدن مهم نیست
ولی نمیخواهم به ساحل چشمت برسم و از دریای چشمت مثل یک قطره بر روی گونه ات بچکم
چشمان تو از آن من است
هر چند سرد
هر چند طوفانی
میخواهم در گره ی ابروانت گم شوم
 چشمان سرد تو بلورهای منجمد قلبم را درک میکند
تو سمبل غروری و من پیشوای تو هستم
مرا در چشمانت نگه دار
anahid
http://rozup.ir/up/rozfapic/Pictures/deyman/4/rozfapic-rozblog-com%20%2855%29.jpg


تاریخ : یکشنبه 27 فروردین 1396 | 07:41 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
دختر آذر ماهیم 
با تیروکمانی در دست 
نشانه رفته ام قلبهارا
 آرام و بی صدا
 با نگاهم میسوزانم 
و با زبانم نیش میزنم
 من شکارچیم 
از نوادگان آرتمیس 
من تنهایم و تنها میمانم 
وای اگر خشمی در چشم من نشیند
 خشمم را در سرانگشتان و بازوانم به تیر هدیه میکنم 
هدف میگیرم
 قلب سیاهشان را 
هدف میگرم و زه کشیده میشود 
هدف میگیرم و بر زمین می افتد 
من دختر آذر ماهیم فرزند شکار
anahid


تاریخ : جمعه 18 فروردین 1396 | 05:11 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
تو را میبینم از دور
به سر تپه ی عاشقی ایستاده ای خیره به افق
به دنبال پری قصه هایت میگردی
مرا ببین
به زیر پایت ایستاده ام
خیره به تو
که شاید مرا ببینی
که شاید مرا بخواهی
من آن گل وحشی در دشت بودم
خارهایم به دل نا اهلان بود
عشق تو گلبرگ هایم را ریخت
ای شاهزاده ی مغرور من
کمی از عشقت نثار من کن
تا برگ های خسته ام با نرمی و رطوبت لبهایت شاداب شود
مرا بنگر تا باری دیگر شکوفه دهم
اگر مرا لمس کنی سوگند میخورم که خارهایم را به دست خود از تن جدا کنم تا دیگر جسم تورا خدشه دار نکند
ای شاهزاده ی مغرور من
من کنارت هستم
مرا ببین
anahid
http://orig13.deviantart.net/8858/f/2009/147/5/d/the_little_prince_by_mar_ka.jpg

تاریخ : پنجشنبه 17 فروردین 1396 | 09:42 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
درگوشه ای نشسته ام و به بخار چای خیره شده ام
کتابهای شعرم روی هم تلنبار شده است
سالهاست که این شعر هارا میخوانم و هنوز سهراب قایقش ساخته نشد
مست نتوانست محتسب را قانع کند
و پروین هنوز هم در کوچه ی پرسش و پاسخ ها به دنبال پند دادن به دیوانه است
 مرگ فروغ سالهاست که رسیده و ما هنوز هم میوه ی نارس را میخوانیم که مرگ من روزی فرا خواهد رسید.....
فروغ خسته و افسرده و زار رفت سوی منزلگه ویرانه ی خود

بخدا برد دلش را زین جا
پس چرا ما نرویم در یادها
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
 زن شاعر هنوز در یادهاست

سال سیزده و اِندی( 1300) بگذشته و هنوز شهریار در پی معشوق خودش سیزده است
مولای ما «مولانا» گفت هر چه دارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست.....
و خدا هم رفت
از سر هر کوچه خدا رفت و به دل ما نشست
و ما همچنان خواندیم خدا هست ....
سهراب کجایی که ببینی همچنان آب هارا گل میکنند؟
کجایی که ببینی کبوتر بچه مرد و «نارونِ تا ابدیت» خشکید

آه چایم سرد شد و از دهن افتاد
ولی به احترام «استاد آذر» سرد مینوشمش
anahid

http://photos03.wisgoon.com/media/pin/photos03/images/o/2017/1/8/11/236x294_1483863265654296.jpg


تاریخ : پنجشنبه 17 فروردین 1396 | 12:36 ق.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
در بیابان کنار یک جاده ی متروک نشسته ام
 منتظر یک رهگذر از دنیای دیگر
از اهل زمین بریده ام
 منتظرم
شاید که بیاید
شاید.....
شاید یک روز یا شب...
در واپسین لحظه های انتظار
یک دوست
از جنس خودم
اما متفاوت با من
از دنیایی دیگر
از این جاده ی متروک عبور کند
و من را تا لحظه ی دوست داشتن ها و به سرزمین آشتی ها ببرد
 شاید....
ای دوست کجایی؟
من در این جاده ی متروک چشم به آسمانی دوخته ام که شاید خانه ی تو باشد
بیا
اینجا در این سرمای زمهریر در متروکه ای تنها در زیر ستارگان دختری چشم انتظار است تا دستش را بگیری و به جهانی بهتر آنسوی سیاه چاله ها ببری.

anahid
http://img.persiangfx.com/main/gallery-small/1324276487_cosmolady_final.jpg


تاریخ : پنجشنبه 10 فروردین 1396 | 01:05 ق.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
درد دارد...
این بغض جا مانده در گلویم،درد دارد.
این اشک های شور...
این چشم های خیس...
دیگر چه می توان دید با چشمانی پر از اشک...
دیگر چه می توان گفت با بغضی در گلو...
میخواهم فریاد بزنم
اما
این بغض لعنتی،
سد راه فریادم شده است...
نمی دانم
این سکوت تا کجا پیش خواهد رفت.
این اندیشه های اسیر شده در گوشه ی ذهنم را تا چه هنگام میتوانم در زندان ذهنم زندانی کنم...
شاید
تا زمان مرگ...
آنگاه که مرگ و نیستی مرا در برگیرد
و
من و اندیشه هایم
برای همیشه در تاریکی خاک مدفون شویم...
kiyana



تاریخ : چهارشنبه 9 فروردین 1396 | 08:25 ب.ظ | نویسنده : kiyana | نظرات
یه زمانی نه خیلی دور نه خیلی نزدیک
 به جودی غبطه میخوردم 
یه بابا لنگ دراز داشت که عاشقانه میخواستش و نداشتش 
حالا خودم شدم جودیه (قصه) های خودم 
شایدم جودیه (غصه )های خودم 
ندارمش و میخوامش 
حضورش مثل یه سایه افتاده رو دیوار دل و ذهنم 
کاش بود 
کاش یه روز مثل بابالنگ دراز از راه میرسید
 و دستمو میگرفت
 می گفت همیشه کنارم بوده
 می گفت سایه ای که من میدیدم 
از گرما و روشنیه دلش بوده 
کاش بابالنگ دراز قصه (غصه) هام بودی
anahid


تاریخ : جمعه 4 فروردین 1396 | 10:03 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
دختری هستم از جنس بلور
 باطنی سنگی
قلبی مثل موم
ذهنی مثل رود
 چشمانم سیاه...
به رنگ شب
تاریک
 پر راز غمگین
هر از گاهی ستاره ای از شادی در آن میدرخشد
 یا
 شهابی از آن میچکد
مثل یک سیاه چاله ی فضایی
افکار و احساسات را میبلعد
راز شب را نمیشود خواند
تاریکی چشمانم
مثل شب پر از داستان است
 میگویند عجیبم
ولی من پر از سکوت و رازم
حرف میزنم و سخن نمی گویم
درد دل میشنوم و راز دل نمیگویم
چشمانم پنهانکار ترین سیاه چاله ی دنیاست...
anahid




تاریخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 01:35 ق.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
مستأصلم...
 خودم را نمیشناسم
 من کدامم؟
در تکاپوی این بودن ها و نبودن ها مثل طفلی گمشده در جمع مردم غریب و آشنا ایستاده ام
و
 نمیدانم کدام دست که به سویم دراز شده حقیقیست
ترسیده ام
 و
بغض دارم
ولی....
یاد گرفته ام که از سنگ باشم
یاد گرفته ام که بد باشم
تا دست های سراب گونه ای که به سمتم می آید رنجیده خاطرم نکند
 در این شهر بی پناهی...
بین این آشناهای غریبه
زود بزرگ شدم
کودک درونم پیر شد
 راستی گفته بودم که از خاکسپاری می آمدم که گم شدم؟
کودک درونم دیروز میان تمام همهمه های اطرافم مرد....
و کسی برایش عذاداری نکرد
 کسی ندانست این پیرزن فرتوت
 همان دخترک دیروز بود.
anahid


تاریخ : دوشنبه 16 اسفند 1395 | 09:34 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
میگویند گذشته ها گذشته
شعار میدهند که گذشته را فراموش کن
این گذشته هویت مرا ساخته
این گذشته امروزم را ساخته
چگونه هویت و امروزم را فراموش کنم؟
جایی خواندم که کسانی که گذشته و تاریخ خود را فراموش میکنند محکومند به تکرار تاریخ و فنا
من گذشته را فراموش نمیکنم
 از آن درس میگیرم
و
در پستو های دنج و خاک خورده ی ذهنم پنهان میکنم
تا به وقتش به سراغ این گنجه های قدیمی بروم
و بین صفحات تجربه اش دنبال چاره باشم
من یک کتابدار پیر و منظبتم.
anahid




تاریخ : یکشنبه 15 اسفند 1395 | 08:23 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
می دونی!سهراب سپهری میگه:
زندگی خالی نیست...
سیب است.مهربانی است.تا شقایق است زندگی باید کرد.
اما من میگم:
زندگی خالی شد
زمانی که انسانیت به فراموشی سپرده شد...
سیب ها دیگر عطر و بویی ندارند
زمانی که عاشقانه ها چیزی جز دروغ نیست...
مهربانی به کام مرگ کشیده شد
زمانی که کودکی از شدت سرما و گرسنگی جان داد...
سالهاست شقایق ها پرپر شده اند
و
سال هاست که زندگی در سیاهی شب محو شده است...
kiyana



تاریخ : شنبه 30 بهمن 1395 | 09:40 ب.ظ | نویسنده : kiyana | نظرات
بوی گریه
بوی شب
بوی اشکای من
بوی یه آهنگ غمگین
که میپیچه تو گوشِ شب ...
با اینا شبامو صبح میکنم
با اینا غمامو گم میکنم
بوی یک یاس سپید
 از رو دیوار پیچیده توی حیاط
ماه نشسته تو حوضه کنج حیاط
با اینا شبامو صبح میکنم
با اینا غمامو گم میکنم...
anahid



تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 | 06:27 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

دلم برای کودکی ام تنگ شده

برای روز هایی که باور ساده ای داشتم

همه ادم ها را دوست داشتم

مرگ مادر کوزت را باور میکردم...واز زن تناردیه کینه به دل میگرفتم

مادرم که میرفت به این فکر بودم که مثل مادر هاچ گم نشود

دلم میخواست

ممل را پیدا کنم

از نجاری ها که میگذشتم گوشه چشمی به دنبال وروجک میگشتم

تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود


دلم برای خدا تنگ شده

خدایی که شب ها بوسه بارانش میکردم

دلم برای کودکی ام تنگ شده

خدایااااااا....

من باز مانده ی یک داستان پر دردم

همان یکی که همیشه کنار بود....

همان یکی که هیچوقت نبود....

گاهی وقت ها

از پشت محو ترین خاطره ها می اید....

تا داغ تنهاییم را تازه کند

تا دوباره خیره شوم به هدیه ای که هیچگاه

فرصت نشد به دستانش بسپارم


گاهی اوقات....

حالا هم من هم تو خوب میدانیم

این راه نه پایانی دارد نه وصالی...

قانون خط های موازی را میدانی؟؟؟

دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند و سکوت میکنیم...!

هم من هم تو!

اصلا بیا یک قانون زیر قانون خط های موازی بنویسیم...!

دوخط موازی هیچگاه به هم نمیرسند..!

ولی این دلیل نیمشود هم دیگر را دوست نداشته باشند..!

میزنم به خیابان

وپایم را به پیشانی اش میکوبم

من لج این خیابانی را که از هیچ طرف به تو

نمیرسد در می اورم.....!

atousa

http://pix2pix.org/my_unzip/121701612356kwuaco.jpg



تاریخ : سه شنبه 27 مهر 1395 | 02:36 ب.ظ | نویسنده : atousa | نظرات
تابحال خطوت نوار قلبی را دیده ای؟
خطی موازی که بالا و پایین میشود
و میشکند
 تا لحظه ی مرگ صاف میشود
 و یک مسیر مستقیم را طی میکنم
بدون کوچکترین تغییری
 من نیز مرده ام
 در صفحه ی دنیا
مثل یک خط صاف میروم
 و زنده ام بدون هیچ بالا و پایینی
 بدون هیچ تغییری
 بدون هیچ....
در صفحه ی مانیتور به آن خط صاف میگویند
مرگ
میگویند ایست قلبی
 در صفحه ی دنیا
 به من خط صاف
میگویند سکوت و سکون
 میگویند ایست احساس
anahid

http://cdn1.bipfa.net/i/attachments/1/1343763238465811_large.jpg


تاریخ : سه شنبه 20 مهر 1395 | 10:56 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
دلیل لبخندم را گم کرده ام...
 نمیدانم کجا گذاشته ام این دلیل لعنتی را.
 این روزها ...
دلیلی ندارم
 برای خنده .
و بی تفاوتی را...
 پشت صورتک های مصنوعی و لبخندهای
 پوشالی پنهان میکنم.
 این روزها...
 حتی غمگین هم نیستم
 بی تفاوتم
 نسبت به همه چیز و همه کس .
بی تفاوتم
 حتی به خودم...
 بی تفاوتم به گریه های شبانه و زندگی روتین و خسته کننده ام.
 بی تفاوتم به همه ی بی تفاوتی های دنیا...
anahid




تاریخ : یکشنبه 18 مهر 1395 | 06:58 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

 

میخواهم داستانی از علاقه ام به تو بنویسم:

یکی بود یکی...

بیخیال....

خلاصه اش میشود اینکه:

دوستت دارم لعنتی....!

گاهی به جایی میرسی

که ادم دست به خودکشی میزنه

نه اینکه تیغ برداره رگشو بزنه...

نه!!!!

قید احساسش رو میزنه....!


گاهی لازم است از یاد ببریم یاد انهایی را که با بودنشان

بودنمان را به بازی گرفتند....!

خاطره هایم را رشوه میدهم این روزها تا از بی تو بودن صدایشان در نیاید....

لعنتی....دلم تنگ است برای یک بار هم که باشد نگفته نمیتوانی از چشمانم

بخوانی...؟؟؟؟

چشم های تو یک مرض مسری دارند...

هربارعکست را نگاه میکنم تب میکند وجودم....!!!!!

غم که نوشتن ندارد...

نفوذ میکند در استخوان هایت جاسوس میشود در قلبت و

ارام ارام...

از چشمانت بیرون میریزد..!

دلم بچگی میخواهد....!

میخواهم بروم یک گوشه بنشینم...

پشتم را به همه دنیا بکنم

پاهایم را بغل کنم....

وبلند بلند بگوووویم:

من دیگر بازی نمیکنم.........!!

همیشه نه ولی گاهی میان بودن وخواستن فاصله میفتد....!

وقت هایی که کسی را باتمام وجود میخواهی.....

ولی نباید کنارش باشی...!

این داستان ادامه دارد .....

atousa




تاریخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 12:58 ب.ظ | نویسنده : atousa | نظرات
 شازده کوچولو
اینجا،جای ما نبود
ما اشتباه بزرگی کردیم که به زمین امدیم.
تو میتوانی دوباره به سیاره ی کوچکت باز گردی
اما...
اما من چه...
هیچ چیز به یاد نمی اورم
نه نامم را،نه سیاره ایی که از ان امده ام و نه خاطراتم را
هیچ چیز در خاطرم نیست،هیچ چیز
جز اخرین زمانی که فرمان تبعید مرا به من دادند
و در بین راه، سفینه ام سقوط کرد وناگهان همه جا در تاریکی فرو رفت.
زمانی که چشم گشودم خود را زمین دیدم
همه چیز ناآشنا بود،همه چیز،
تو میتوانی بازگردی
اما من محکوم به زندگی کردن در زمین هستم
بدون انکه بدانم که هستم
و این سخت ترین مجازات برای من است
اما با تمام این ها
من باز هم به خوب ماندن و زندگی کردن در زمین ادامه خواهم داد.
kiyana




تاریخ : جمعه 9 مهر 1395 | 07:25 ب.ظ | نویسنده : kiyana | نظرات
دلگیرم....
 نمیدانم از چه کسی و چرا ولی دلگیرم
شاید از همه ی آنهایی که خواستمشان و مرا نخواستند یا...
 یا از همه ی کسانی که مرا خواستند و من نخواستم درونم غوغاییست...
متفقین احساسم به جنگ با هیتلر مستبد عقلم میرود
تا دیوار برلین دغدغه ها را خراب کند
 کاش تاریخ باری دیگر تکرار شود
 ولی اینبار درون من
کاش باری دیگر دیوار تفاوت ها فرو ریزد
و آرامش ساکن این « کشورِ درون» شود
 کاش باری دیگر هیتلر عقل سکوت کند
 کاش این جنگ درون پایان یابد.
anahid




تاریخ : شنبه 3 مهر 1395 | 09:59 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
چتر کوچکم را زیر باران می گشایم
دانه های باران ارام ارام بر رویش می افتند و سر میخورند روی زمین
دانه های باران چه شاد بنظرمی ایند.
وقتی سقوط میکنند صدایشان را می شنوی.
انگار برای هم دست می زنند.
رعد‌ و برق چه رقص نوری در اسمان به راه انداخته،
نگاه کن
اتش بازی اسمان را
رقص باران را
نگاه کن
همه شادند
حتی دانه های باران با وجود اینکه میدانند دیگر در اوج نخواهند بود اما باز هم شادند
باز هم کف میزنند
باز هم یکدیگر را در اغوش میگیرند
چون
میدانند راز شادی باهم بودن است.
میدانند حتی اگر سقوط کنند،حتی اگر دیگر به اسمان باز نگردند،حتی اگه نابود شوند،
تنها دوستی است که پیوندهایشان را جاودانه نگه خواهد داشت.
چرا زیر باران با چتر قدم بزنم
من هم میخواهم در جشن باران دانه ها را در اغوش بگیرم
و
باران را با تمام وجودم حس کنم.
kiyana




تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 10:48 ب.ظ | نویسنده : kiyana | نظرات
چه کسی گفته که با گریه روح تسکین می یابد؟
روح من زخمی ست،
 این اشک های شور دردناک اند..
anahid





تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 09:56 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
به هر طرف که مینگریست سیاهی میدید...
 چپ سیاه بود...
راست سیاه بود...
 بالا ، پایین ، پشت سر و رو به رو سیاه بود
 سرش را پایین انداخت و از خودش خجالت کشید...
احساس شرمساری و حقارت میکرد...
 به یاد زمانی افتاد که تمام این دیوارها سفید بود...
 سفیدِ سفید...
از خود متنفر شد که چرا آن زمان که سفید بودند قدرشان را ندانست
و
 با کشیدن نقش ها و چهره های بیهوده آن را این چنین کثیف کرده
میخواست دلش را از یکنواختی خلاص کند و رنگش کند ولی....
حال تمام دلش سیاه شده...
 به رنگ شب ولی دریغ از یک ستاره
anahid





تاریخ : چهارشنبه 24 شهریور 1395 | 03:10 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
سهراب
 قایقت را بساز
نه!
دو کشتی به اندازه ی کشتی نوح بساز
مردم این شهر بیزارند
نه از هم ، که از خودشان مینالند
 پشت دریاها شهریست
 که در آن نه کودکی آرزوی بزرگ شدن دارد و نه سالخورده ای در حسرت روزهای جوانیست
سهراب کوله ها را چک کن
 کوله ها خالی باشد از هر دروغ و نفرت و کینه و درد
 بیا نه به آبی ها، که به ثروت ها دل نبندیم
به سیاهی ها...
پشت دریاها شهریست
که در آن عشق جاریست
 کوچه ها مملو از شادی و دلخوشیست
 در شهر همه میرقصند و می خندند و می خوانند
 بیا نه به پریان گیسو افشانده، که به خود دل نبندیم
سهراب آدم اینجا تنهاست
قایقت را بساز!
anahid
http://www.imagesyoulike.com/images/c/32x24/c3724.jpg



تاریخ : چهارشنبه 24 شهریور 1395 | 02:55 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
زندگی ماننداسب می تازد .
 اگر افسارش را رها کنی تورا برزمین خواهد زد.
اگر مقابلش بایستی تو را زیر سم هایش له خواهد کرد
 ولی
 اگر رامش کنی تورا به بهترین مسیرها خواهد رساند..
kiyana





تاریخ : سه شنبه 23 شهریور 1395 | 10:48 ق.ظ | نویسنده : kiyana | نظرات
دست هایش را باز کرده بود و با چشمانش التماس میکرد
در آرزوی یه آغوش بود...
یک آغوش گرم...
 ولی هر بار که دستانش راباز میکرد همه از اطرافش میپریدند...
یک شب در تنهایی خود نشست و شانه هایش را در آغوش کشید
پیش خدا شکایت میکرد
و زیر لب غر میزد
که خدایا چرا مرا آفریدی؟
چرا مرا اینقدر تنها آفریدی؟
که چرا باید تکیه گاهم این چوب باشد؟
چرا نباید دستی برای در آغوش کشیدنم باز شود؟
ناگهان خدا دستانش را باز کرد
و مترسک را در آغوش کشید.....
anahid




تاریخ : دوشنبه 22 شهریور 1395 | 06:46 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • paper | خرید لینک | ترفند سرگرمی