تبلیغات
دلنوشته های چند دیوانه

میگفت چی شده چرا کشتیات غرق شده؟

گفتم کشتیام خیلی وقته که شکسته و تو اعماق این اقیانوس غرق شده ولی خب کسی ندیدتش

یه جورایی واسه کسی مهم نبود که نبودش رو حس کنه

الآن فقط تکه پاره های کشتی که روی آب شناور شده رو طوفان آورده به ساحل و شما فهمیدین که کشتی غرق شده

گفت پس درستش اینه که بپرسم طوفان از کدوم سمت اومده؟

گفتم درستش اینه که تکه های شکسته ی به ساحل اومده رو دوباره بندازی تو آب تا به حال خودش شناور باشه



تاریخ : یکشنبه 24 شهریور 1398 | 11:49 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

پرسید کدوم یکی از حواس پنجگانت خیلی قویه؟

بدون‌فکر کردن گفتم شنواییم

میتونم حتی دور ترین صداهارو هم بشنوم البته تا وقتیکه بلندیه صدای....

(پرید وسط حرف زدنم) با تمسخر گفت خب همه همینجورن

تا وقتی همه جا ساکت باشه که میتونیم دورترین صداها رو هم بشنویم

گفتم آره ولی صدا داریم تا صدا

بعضی صداها مثل صدای آدما صدای موسیقی صدای ماشینا بعضی صداها هم مثل صدای ذهن

من تو همه ی صداهای دسته ی اول میتونم تمرکز کنم و بازم بشنوم ولی...

ولی امان از وقتیکه ذهنم شروع میکنه به حرف زدن

نه میبینم....نه میشنوم

"حکمران که شروع به سخن گفتن کرد تمام اعضای دور میز گرد سکوت اختیار کردند و سراپا گوش شدند"



تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1398 | 01:02 ق.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

درد که در دلت نشیند

از پا درمیاورد

قویترین هارا هم وادار به اشک میکند

درد...

سد مقاومت رو میشکند و کمر راخم میکند

درد یک عشق نافرجام

درد یک زخم قدیمی

درد یک دلتنگی

درد یک شکستن

درد یک.....

هر کس دلتنگ میشود

دلتنگ یک عشق

یک دوست

یا یک برادر....

دلتنگی را علاجی نیست



تاریخ : جمعه 6 اردیبهشت 1398 | 11:49 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

درخیالاتم در جنگل وحشی پریان قدم میزنم

باد در میان موهایم میوزد و زلفانم به رنگ نقره فام مهتاب که شب ها در برکه ی کنار آبشار تلالو میکند میشود

شاپرکی از جلوی دیدگانم میگذرد و سیاهی چشمانم به رنگ کهربا تغییر میکند

مینشینم و کمانم را از مادر طبیعت میگیرم وقدم در راهی میگذارم که شکوفه های گیلاس به زیر پاهایم میرقصند

رقصشان دیدنیست

پرواز پرندگان در نظرم آرام و دلنشین است

و چه زیباست طبیعت وحشی

دستم را بر شاخه ای میگیرم و بر درخت مینشینم و آخرین تیر کمانم را به قلب آخرین انسان هدف میگیرم

بوی یاس های وحشی در هوای غروب میپیچد و نوید آرامش میدهد

دنیای بدون انسان سرشار از انسانیت است

anahid

نتیجه تصویری برای ‪Archer girl‬‏



تاریخ : چهارشنبه 21 فروردین 1398 | 11:24 ق.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

تبر را با انگشت نشان دادند

گفتند تو درخت را کشتی

تو باعث شکستن تخمان آن گنجشک شدی حال بیا و غم این مادر را تسکین ده

تبر را برای اعدام‌ آماده میکردند

تبر اما در سکوتی محض فرورفته بود

درد میکشید از حماقت

تبر از خود اختیاری نداشت

روزی از تن همین درختان بود و به یاد می آورد آواز آن گنجشکک مادر را در زمان جوانی و عاشقی

هربار تبر را برای کشتن یک درخت میبردند و تبر با هر ضربه ای که میزد فریادی از درد میکشید

کسی نشنید فریاد تبر را

کوفتند و کوفتند و...

حال میخواهند تبر را مجازات کنن

تبر طفلک اینرا حق خودش میدانست

بلکه با این اتفاق دیگر درد نکشد

سرش رو به سنگ تیز نزدیک کردند

صورتش را بر سنگ قرار دادند

تبر تیزتر شده بود....

و دردش.....

anahid



تاریخ : یکشنبه 28 بهمن 1397 | 11:24 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
قلعه یخ زده ی ذهنم
اندیشه های سرد
افکار نمناک
بوی جسد
و
پوسیدن
در تاریک ترین قسمت وجودم...
ارام کابوس هایم را در آغوش میکشم
در حسرت بیدار شدن با یک رویا 
اما
دیگر نمیتوانم از این خواب برخیزم...
من در کابوس هایم گیر افتاده ام
من در ذهن تاریکم از خواب برخواسته ام...
ghost

https://i.pinimg.com/originals/2e/a1/6c/2ea16c155331eb6babc6e3e510c1caab.jpg


تاریخ : پنجشنبه 4 بهمن 1397 | 05:47 ب.ظ | نویسنده : ghost | نظرات

عقربه های ساعت را ببین

۱۸۰ درجه کش آمده اند و از دلتنگی فریاد میزنند

انگار ساعت هم از نشستن و شمردن ثانیه های نبودنت به تنگ آمده و آغوش گشوده برای در بر گرفتنت

۹:۱۵

anahid

https://i.pinimg.com/originals/82/3d/1e/823d1ef0228dee1e2d6e8c451e640c09.jpg



تاریخ : جمعه 21 دی 1397 | 12:52 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

شاید من هم از جنس خدایانم

همانقدر رئوف و همانقدر بیرحم

شاید من هم از جنس شَمَش و بعل و اورمزد و آتون و مردوک باشم

اری هستم

وگرنه این حجم از تنهایی چرا در من است؟

چرا این اندازه برای سعادت انسان ها غمگینم؟

چرا قلب خود را در دست گرفته و سعی در جان فشانی برای بشریت دارم؟

شک ندارم که من هم از خون خدایان هستم

مگر خدایان که بودند؟

خدایان که بودند غیر از انسان هایی که اندیشه های پاک داشتند؟

خدایان حقیقی انسان هایی با روح بلند هستند

خدایان معابد و مساجد فقط بت هایی ساخته ی موبدان و کاهنین هستند که برای نابودی خدایان حقیقی ساخته شده اند

اری...

کفر است و من تکفیر میکنم که زاده ی خدایانم

Anahid


https://userscontent2.emaze.com/images/630604a4-d079-4fea-b3b2-668432bc0eb4/b7fd4044-c03f-4428-bfc1-69b9c8c642b3.png



تاریخ : دوشنبه 5 شهریور 1397 | 12:52 ق.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

همیشه سامورایی هارو تحسین کردم

وقتی شرایط سخت میشه

وقتی تو محاصره ی دشمنن

وقتی قراره اعدام بشن

با شمشیر خودشون شکمشون رو پاره میکنن

یه خودکشیه شرافتمندانه برای حفظ شرافت

دور زدن مرگ قشنگه

جریان تاجر بغدادی و سامرا

اینکه مرگ دنبالت بدوئه و ازت فرار کنه قشنگ تره یا اینکه تو ازش بترسی و فرار کنی؟

Anahid

Janpanese Samurai Wallpaper - HD wallpapers




تاریخ : دوشنبه 15 مرداد 1397 | 01:09 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
میخواستم مثل شازده کوچولو باشم
اما دنیای ادم بزرگا مثل یه طوفان شدیده
که نمیشه خلاف جهتش حرکت کرد
و ادمو با خودش میبره
یعنی با زور میبره...
پس شازده کوچولو بزرگ میشه
و با یه ذهن کودکانه،وارد دنیای ترسناک ادم بزرگا میشه
و چون نمیتونه مثل اونا باشه،همه فکر میکنن احمقه
واسه همین تصمیم میگیره مثل یه شبح زندگی کنه
مثل یه شبح
در تنهایی و تاریکی...
ghost



تاریخ : شنبه 9 تیر 1397 | 11:52 ق.ظ | نویسنده : ghost | نظرات

لعنت به شبو نوای این موسیقی

لعنت به منو صدای یار و دوری

شب زجرآورترین قاتله

مثل یه جلاد صورتشو با یه نقاب سیاه پوشونده

میاد سراغت

تو چشمات زل میزنه و با تیغ کند خاطره ها روی رگات میکشه

درد داره..

ذره ذره میسوزونه

ولی نمیبره

حداقل اینکه عمیق نمیبره

شب یه قاتل بی رحمه...

به جز تیغ خاطره ها یه سلاح دردناک دیگه هم داره

سم فکر و خیال

با یه سرنگ این سم رو بهت تزریق میکنه

حالا تویی و دردی که توی جونت میپیچه

فکر و خیالش دیوونت میکنه

یعنی الان کجاس؟

با کیه؟

یعنی به منم فکر میکه؟

داره کم کم صبح میشه و شب میخواد ضربه ی آخرو بزنه

کم کم مقدار سم رو بیشتر میکنه

حالا دیگه این سم کشنده از چشمات قطره قطره میزنه بیرون

به حرفاش فکر میکنی و میسوزی...

کااااش...

یعنی بهم فکر میکنه؟

ساعتو..

۵:۵

حتما داشته بهم فکر میکرده

شب رفته ولی....

Anahid



تاریخ : دوشنبه 28 خرداد 1397 | 12:45 ق.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

از به دنیا اومدنم شاکی نیستم

فقط مشکلم اینه که...

تو یه زمان اشتباه...

تو یه مکان درست به دنیا اومدم

تنهاییامو این شبا دارم میخونم

مثل یه مرد مست الکل

مثل فردین...

مثل..

شب که میشه سراسر فریاد میشوم

فریادی خفه....

فریادی ساکت...

فریادی....

کاش هر کس میتوانست زمان و مکان تولدش را خودش انتخاب کند

Anahid



تاریخ : یکشنبه 27 خرداد 1397 | 01:19 ق.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

عشق درنزده میاید

آرام و یواش

مثل یک نسیم می اید و بر دلت مینشیند و تو به ناگاه میبینی که از لبخندی شاد میشوی و از نگاهی دلگیر

میپنداشتم عشقت طوفان است می آید و ویران میکند و میرود

ویرانی خصلت طوفان است باک از آن روزی که نسیمی دلی را ویران کند

آمدی....ویران کردی..... مانده ای...ولی ندارمت

یا بیا یا بمان

خسارت ویرانی دلم را از نگاهت میخواهم

Anahid



تاریخ : یکشنبه 13 خرداد 1397 | 04:31 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

آمدم از عشق بگریزم و تو امدی

راست است که گویند از هر چیز بترسی سرت می آید

به سرم که نه.... به دلم آمدی

شاید اولین الهه ی عشق هم یک مرد بود

شاید هم ونوس و ایشتار به واسطه ی عشقشان به یک مرد الهه ی عشق شدند

اینجور که تو در دلم نشستی شک ندارم که من الهه ی بعدیه عشق خواهم بود

رویای آرتمیس بودنم به گور میرود

مگر میشود تو باشی و من تنها بمیرم...

Anahid



تاریخ : شنبه 12 خرداد 1397 | 02:30 ق.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

جانا دوستت ندارم چون میخواهم که دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون مجبورم به دوست داشتنت

دوست داشتنت مثل وابستگیه ماهیست به دریا

وای از آن روزی که دریا با موجی خروشان ماهی را پس بزند

میدانی چه دردیست عاشق چشمانت بودن و خیره شدن به دستانت؟

جانا مرگ ماهی از آن روزیست که حلقه ی طناب دارش را بر انگشتت ببیند

این ماهی کوچک درمقابل عظمتت چیزی نیست ولی این ناچیز جانش به جان جانانش بسته است

اگر مرا پس بزنی بدون تقلا بر ساحل مینشینم و به آسمان خیره میشوم تا روزی که.....

جانا...

قبل دست کردن طناب دارم مرا بکش

anahid


0.276369001331648188 jazzaab ir عکس های فانتزی جالب و زیبا



تاریخ : شنبه 1 اردیبهشت 1397 | 07:13 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

امشب فیلسوف درونم قد علم کرده است

تمام اندیشه ها را پس میزند

به اسم واقع بینی ناامید میکند و میگذرد

فلسفه ی مشاع را پیشه کرده و میسوزاند

خنجر میکشد بر احساس و پیش میرود

یکه تاز میدان ذهنم شده

پس میزند تمام وجود را...

خط میزند تمام علوم را...

anahid

the-girl-part-1




تاریخ : پنجشنبه 10 اسفند 1396 | 08:36 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
تاریکی،تاریکی،تاریکی...
همه چیز تاریک است...
این تاریکی روزی مرا با خود به نیستی خواهد برد.
این من نیستم...
من جا مانده ام در خودم...
من کیستم؟من چیستم؟
دیگر هیچ نمی دانم...
من واقعی نیستم...
من هرگز واقعی نبودم...
هیچگاه وجود نداشته ام...
جز نامی و جسمی
من واقعی نیستم
من هیچم...
ghost




تاریخ : سه شنبه 8 اسفند 1396 | 12:43 ب.ظ | نویسنده : ghost | نظرات
به من نگاه کن
ببین چگونه بی احساس در جاده های خیالم قدم میزنم
من مرده ام،شاید...
آهسته گام بر میدارم
در دنیایی تاریک و یخ زده...
قلب من یخ زده است
در راهروهای تاریک خیالم
و در دنیای سرد سکوتم
و در بغض هایی که آزارم می دهند...
من یخ زده ام
با اشک های سردی 
که بر گونه هایم می لغزند...
ghost


تاریخ : جمعه 17 آذر 1396 | 11:48 ق.ظ | نویسنده : ghost | نظرات
گاهی 
شاید در غروبی غم انگیر 
یا در پاییزی دل انگیز 
شاید هم در لابه لای خاطراتم
 یا در بارانی شبانه 
یاد تو می افتم 
شاید هم یادت در من می افتد 
نمیدانم 
راستش را بخواهی گاهی حسرتی به دلم می افتد
 ♪تنهایی قبل از تو با تنهایی بعد از بودنت زمین تا آسمان فرق میکند♪
 کاش هایی تا گلویم می آیند و میروند
 ولی بزرگترینش اینست که کاش منطق داشتی و کاش احساس داشتم 
 Anahid



تاریخ : جمعه 14 مهر 1396 | 04:53 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
معجونی از حس های گنگم
 در چشمانم برقی از نفرت
بر لبانم خنده ای مبهم
در دلم ترسی وحشی
و اما در گلویم....
در گلویم خاری تیز
شاید هم تیغی برنده
نمیدانم چیست ولی دردناک است
آب گلویم به سختی میرود پایین
و نفسهایم...
وای نفسهایم
 گرفته است
 هوا دردناک است
حتی آب خوردن هم دردناک است
تا حالا شده یه تیغ ماهی تو گلوت گیر کنه؟
دیدی هرچی میخوری تا شاید راه گلوت باز بشه نمیشه و آخرش به سرفه میوفتی؟
منم به سرفه افتادم
سرفه هام اینقدر زیاد شدن که به حالت تهوع افتادم
 تمام اون حسی که بهت داشتم رو بالا آوردم حالا دیگه اون تیغ تو گلوم نیست
ولی....
ولی جای زخمش بعضی وقتا میسوزه
anahid




تاریخ : شنبه 17 تیر 1396 | 05:21 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
زندگی...
گاهی مثل یه میدان جنگه
گاهی مثل یه جنگل سرسبز
گاهی مثل یه بازی شطرنج
وگاهی...
بگذریم...
گاهی دو سر برده
و
گاهی برد و گاهی باخت.
اما زندگی...
شاید...
برای بعضی از ما مثل بازی قماره...
شاید بعضیامون انقدر قمار بازای بدی باشیم که همش ببازیم...
انقدر بد که لقب ما رو بزارن قمار بازای بدشانس...
زندگی واسه ما دو سرش باخته.
و ما هم قمار بازای بدشانس زندگی هستیم...
بگذریم...
ما در قمار خانه ی زندگی همه چیز را باخته ایم...
بیا یک دور دیگر هم بازی کنیم...
ghost
Joker The Dark Knight 1920x1080 Movie Wallpaper


تاریخ : چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 | 12:07 ب.ظ | نویسنده : ghost | نظرات
یه معادله ی چند مجهولیم
از هر سو که قدم مینهم بن بست است
معلم ریاضیم کو؟
شرمنده ام که برای یک« دو دوتا چهارتا» سالها اذیتت کردم
معلم جان
 حال که به روزهای معلم نزدیک میشویم دلم میگیرد
کاش هنوز هم بیایی و حضور غیابمان کنی
کاش باز هم سرمان داد بزنی
معلم من
 بیا و معادله ی چند مجهولیه ذهن و قلبم را با فرمول هایت باز کن
و
بگو ریاضی شیرین است
بیا و این بار قول میدهم مشتق و انتگرالت را یاد بگیرم
anahid



تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
روزها که سرم شلوغ است 
مجالی نیست برای دلتنگی 
اما
 امان از شب ها
 سخت است کنارت بودن و مال تو نبودن
 روزها مرا میبینی 
میخندی و با صدایت مجنونم میکنی 
اما شب ها 
مخدر صدایت خمارم
 و شراب خنده هایت مستم میکند
 کاش خوب نبودی کاش.... 
چقدر لبخند دلگرم کننده ات وقتی چانه ام از بغض میلرزید به دلم نشست 
تو قهرمان کدام افسانه ای؟
 پناهگاه تنهایی هایم باش و مرا ببین
anahid


تاریخ : دوشنبه 28 فروردین 1396 | 09:00 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
چشمانت را به من بدوز
میخواهم در دریای سرد چشمانت شنا کنم
غرق شدن مهم نیست
ولی نمیخواهم به ساحل چشمت برسم و از دریای چشمت مثل یک قطره بر روی گونه ات بچکم
چشمان تو از آن من است
هر چند سرد
هر چند طوفانی
میخواهم در گره ی ابروانت گم شوم
 چشمان سرد تو بلورهای منجمد قلبم را درک میکند
تو سمبل غروری و من پیشوای تو هستم
مرا در چشمانت نگه دار
anahid
http://rozup.ir/up/rozfapic/Pictures/deyman/4/rozfapic-rozblog-com%20%2855%29.jpg


تاریخ : یکشنبه 27 فروردین 1396 | 07:41 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
دختر آذر ماهیم 
با تیروکمانی در دست 
نشانه رفته ام قلبهارا
 آرام و بی صدا
 با نگاهم میسوزانم 
و با زبانم نیش میزنم
 من شکارچیم 
از نوادگان آرتمیس 
من تنهایم و تنها میمانم 
وای اگر خشمی در چشم من نشیند
 خشمم را در سرانگشتان و بازوانم به تیر هدیه میکنم 
هدف میگیرم
 قلب سیاهشان را 
هدف میگرم و زه کشیده میشود 
هدف میگیرم و بر زمین می افتد 
من دختر آذر ماهیم فرزند شکار
anahid


تاریخ : جمعه 18 فروردین 1396 | 05:11 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
تو را میبینم از دور
به سر تپه ی عاشقی ایستاده ای خیره به افق
به دنبال پری قصه هایت میگردی
مرا ببین
به زیر پایت ایستاده ام
خیره به تو
که شاید مرا ببینی
که شاید مرا بخواهی
من آن گل وحشی در دشت بودم
خارهایم به دل نا اهلان بود
عشق تو گلبرگ هایم را ریخت
ای شاهزاده ی مغرور من
کمی از عشقت نثار من کن
تا برگ های خسته ام با نرمی و رطوبت لبهایت شاداب شود
مرا بنگر تا باری دیگر شکوفه دهم
اگر مرا لمس کنی سوگند میخورم که خارهایم را به دست خود از تن جدا کنم تا دیگر جسم تورا خدشه دار نکند
ای شاهزاده ی مغرور من
من کنارت هستم
مرا ببین
anahid
http://orig13.deviantart.net/8858/f/2009/147/5/d/the_little_prince_by_mar_ka.jpg

تاریخ : پنجشنبه 17 فروردین 1396 | 09:42 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
درگوشه ای نشسته ام و به بخار چای خیره شده ام
کتابهای شعرم روی هم تلنبار شده است
سالهاست که این شعر هارا میخوانم و هنوز سهراب قایقش ساخته نشد
مست نتوانست محتسب را قانع کند
و پروین هنوز هم در کوچه ی پرسش و پاسخ ها به دنبال پند دادن به دیوانه است
 مرگ فروغ سالهاست که رسیده و ما هنوز هم میوه ی نارس را میخوانیم که مرگ من روزی فرا خواهد رسید.....
فروغ خسته و افسرده و زار رفت سوی منزلگه ویرانه ی خود

بخدا برد دلش را زین جا
پس چرا ما نرویم در یادها
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
 زن شاعر هنوز در یادهاست

سال سیزده و اِندی( 1300) بگذشته و هنوز شهریار در پی معشوق خودش سیزده است
مولای ما «مولانا» گفت هر چه دارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست.....
و خدا هم رفت
از سر هر کوچه خدا رفت و به دل ما نشست
و ما همچنان خواندیم خدا هست ....
سهراب کجایی که ببینی همچنان آب هارا گل میکنند؟
کجایی که ببینی کبوتر بچه مرد و «نارونِ تا ابدیت» خشکید

آه چایم سرد شد و از دهن افتاد
ولی به احترام «استاد آذر» سرد مینوشمش
anahid

http://www.mizanonline.com/files/fa/news/1396/12/4/1533476_841.jpg


تاریخ : پنجشنبه 17 فروردین 1396 | 12:36 ق.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
در بیابان کنار یک جاده ی متروک نشسته ام
 منتظر یک رهگذر از دنیای دیگر
از اهل زمین بریده ام
 منتظرم
شاید که بیاید
شاید.....
شاید یک روز یا شب...
در واپسین لحظه های انتظار
یک دوست
از جنس خودم
اما متفاوت با من
از دنیایی دیگر
از این جاده ی متروک عبور کند
و من را تا لحظه ی دوست داشتن ها و به سرزمین آشتی ها ببرد
 شاید....
ای دوست کجایی؟
من در این جاده ی متروک چشم به آسمانی دوخته ام که شاید خانه ی تو باشد
بیا
اینجا در این سرمای زمهریر در متروکه ای تنها در زیر ستارگان دختری چشم انتظار است تا دستش را بگیری و به جهانی بهتر آنسوی سیاه چاله ها ببری.

anahid
http://img.persiangfx.com/main/gallery-small/1324276487_cosmolady_final.jpg


تاریخ : پنجشنبه 10 فروردین 1396 | 01:05 ق.ظ | نویسنده : anahid | نظرات
درد دارد...
این بغض جا مانده در گلویم،درد دارد.
این اشک های شور...
این چشم های خیس...
دیگر چه می توان دید با چشمانی پر از اشک...
دیگر چه می توان گفت با بغضی در گلو...
میخواهم فریاد بزنم
اما
این بغض لعنتی،
سد راه فریادم شده است...
نمی دانم
این سکوت تا کجا پیش خواهد رفت.
این اندیشه های اسیر شده در گوشه ی ذهنم را تا چه هنگام میتوانم در زندان ذهنم زندانی کنم...
شاید
تا زمان مرگ...
آنگاه که مرگ و نیستی مرا در برگیرد
و
من و اندیشه هایم
برای همیشه در تاریکی خاک مدفون شویم...
ghost


تاریخ : چهارشنبه 9 فروردین 1396 | 08:25 ب.ظ | نویسنده : ghost | نظرات
یه زمانی نه خیلی دور نه خیلی نزدیک
 به جودی غبطه میخوردم 
یه بابا لنگ دراز داشت که عاشقانه میخواستش و نداشتش 
حالا خودم شدم جودیه (قصه) های خودم 
شایدم جودیه (غصه )های خودم 
ندارمش و میخوامش 
حضورش مثل یه سایه افتاده رو دیوار دل و ذهنم 
کاش بود 
کاش یه روز مثل بابالنگ دراز از راه میرسید
 و دستمو میگرفت
 می گفت همیشه کنارم بوده
 می گفت سایه ای که من میدیدم 
از گرما و روشنیه دلش بوده 
کاش بابالنگ دراز قصه (غصه) هام بودی
anahid


تاریخ : جمعه 4 فروردین 1396 | 10:03 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • paper | خرید لینک | ترفند سرگرمی