دست هایش را باز کرده بود و با چشمانش التماس میکرد
در آرزوی یه آغوش بود...
یک آغوش گرم...
 ولی هر بار که دستانش راباز میکرد همه از اطرافش میپریدند...
یک شب در تنهایی خود نشست و شانه هایش را در آغوش کشید
پیش خدا شکایت میکرد
و زیر لب غر میزد
که خدایا چرا مرا آفریدی؟
چرا مرا اینقدر تنها آفریدی؟
که چرا باید تکیه گاهم این چوب باشد؟
چرا نباید دستی برای در آغوش کشیدنم باز شود؟
ناگهان خدا دستانش را باز کرد
و مترسک را در آغوش کشید.....
anahid




تاریخ : دوشنبه 22 شهریور 1395 | 05:46 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

  • paper | خرید لینک | ترفند سرگرمی