به هر طرف که مینگریست سیاهی میدید...
 چپ سیاه بود...
راست سیاه بود...
 بالا ، پایین ، پشت سر و رو به رو سیاه بود
 سرش را پایین انداخت و از خودش خجالت کشید...
احساس شرمساری و حقارت میکرد...
 به یاد زمانی افتاد که تمام این دیوارها سفید بود...
 سفیدِ سفید...
از خود متنفر شد که چرا آن زمان که سفید بودند قدرشان را ندانست
و
 با کشیدن نقش ها و چهره های بیهوده آن را این چنین کثیف کرده
میخواست دلش را از یکنواختی خلاص کند و رنگش کند ولی....
حال تمام دلش سیاه شده...
 به رنگ شب ولی دریغ از یک ستاره
anahid





تاریخ : چهارشنبه 24 شهریور 1395 | 02:10 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

  • paper | خرید لینک | ترفند سرگرمی