میخواهم داستانی از علاقه ام به تو بنویسم:

یکی بود یکی...

بیخیال....

خلاصه اش میشود اینکه:

دوستت دارم لعنتی....!

گاهی به جایی میرسی

که ادم دست به خودکشی میزنه

نه اینکه تیغ برداره رگشو بزنه...

نه!!!!

قید احساسش رو میزنه....!


گاهی لازم است از یاد ببریم یاد انهایی را که با بودنشان

بودنمان را به بازی گرفتند....!

خاطره هایم را رشوه میدهم این روزها تا از بی تو بودن صدایشان در نیاید....

لعنتی....دلم تنگ است برای یک بار هم که باشد نگفته نمیتوانی از چشمانم

بخوانی...؟؟؟؟

چشم های تو یک مرض مسری دارند...

هربارعکست را نگاه میکنم تب میکند وجودم....!!!!!

غم که نوشتن ندارد...

نفوذ میکند در استخوان هایت جاسوس میشود در قلبت و

ارام ارام...

از چشمانت بیرون میریزد..!

دلم بچگی میخواهد....!

میخواهم بروم یک گوشه بنشینم...

پشتم را به همه دنیا بکنم

پاهایم را بغل کنم....

وبلند بلند بگوووویم:

من دیگر بازی نمیکنم.........!!

همیشه نه ولی گاهی میان بودن وخواستن فاصله میفتد....!

وقت هایی که کسی را باتمام وجود میخواهی.....

ولی نباید کنارش باشی...!

این داستان ادامه دارد .....

atousa




تاریخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 12:58 ب.ظ | نویسنده : atousa | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30

  • paper | خرید لینک | ترفند سرگرمی