مستأصلم...
 خودم را نمیشناسم
 من کدامم؟
در تکاپوی این بودن ها و نبودن ها مثل طفلی گمشده در جمع مردم غریب و آشنا ایستاده ام
و
 نمیدانم کدام دست که به سویم دراز شده حقیقیست
ترسیده ام
 و
بغض دارم
ولی....
یاد گرفته ام که از سنگ باشم
یاد گرفته ام که بد باشم
تا دست های سراب گونه ای که به سمتم می آید رنجیده خاطرم نکند
 در این شهر بی پناهی...
بین این آشناهای غریبه
زود بزرگ شدم
کودک درونم پیر شد
 راستی گفته بودم که از خاکسپاری می آمدم که گم شدم؟
کودک درونم دیروز میان تمام همهمه های اطرافم مرد....
و کسی برایش عذاداری نکرد
 کسی ندانست این پیرزن فرتوت
 همان دخترک دیروز بود.
anahid

http://pix2pix.org/my_unzip/1217016123r2tqcvdz.jpg

تاریخ : دوشنبه 16 اسفند 1395 | 09:34 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

  • paper | خرید لینک | ترفند سرگرمی