تبلیغات
دلنوشته های چند دیوانه - بابالنگ دراز.....
یه زمانی نه خیلی دور نه خیلی نزدیک
 به جودی غبطه میخوردم 
یه بابا لنگ دراز داشت که عاشقانه میخواستش و نداشتش 
حالا خودم شدم جودیه (قصه) های خودم 
شایدم جودیه (غصه )های خودم 
ندارمش و میخوامش 
حضورش مثل یه سایه افتاده رو دیوار دل و ذهنم 
کاش بود 
کاش یه روز مثل بابالنگ دراز از راه میرسید
 و دستمو میگرفت
 می گفت همیشه کنارم بوده
 می گفت سایه ای که من میدیدم 
از گرما و روشنیه دلش بوده 
کاش بابالنگ دراز قصه (غصه) هام بودی
anahid


تاریخ : جمعه 4 فروردین 1396 | 09:03 ب.ظ | نویسنده : anahid | نظرات

  • paper | خرید لینک | ترفند سرگرمی